صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد با تشکر مدیر وبلاگ مسافر غم ...
آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت آی زندگی می میرم و عمرم و می گیرم ازت... چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط وقت خلاصی از همس آی دنیا بیزارم ازت خیلی دلم گرفته از همه چیز و همه کس واستون آرزویه خوشبختی می کنم شما هم از خدا بخواین که من و ببخشه... همه تونو خیلی دوس دارم خداحافظ برای همیشه تنها دوستانه تنهایی من....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:21 توسط مسافر غم |

بازم از تو می نویسم رویه نامـــــه های خیسم
می ریزه اشکای مردم از رو گونه های خیسم
می نویسم که بدونی واسه من هنوز همونــــی
می نویسم که دوباره بیــــــــای و پیشم بمونی
می نویسم باز دوباره تویه نامــه هام ستــــاره
برای رهـــــایی من عشــــــق تو بر من بباره
تو بهـــــــــاری ولـــــی من یک کویـــــــــرم
کاش می شد از تو و عشقت بمیــــــــــــرم
تو یه نوری تو تاریکیه قلبم
ای نارنین تو چشم تو عشـــــــــقم و دیـــــــدم
بازم از تو می نویســـــم رویه گلبرگ شقـــایق
بازم از تو می نویسم از تو و این دل عاشـــق
از گذشت این دقایق
قفس تلخ جدایــــی من و چشــــــــم به راه نشونده
غم لحظه های بی تــــــو جون و به لبــــم رسونده
دیگه طاقتی نمونده
ایـــن دل و بدجــــــــــــور شکــــــــــــونده
بازم از تو می نویسم ...
بازم از تو می نویسم...
بازم از تو می نویسم...
بازم از تو می نویسم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:6 توسط مسافر غم |
او کـــه تــــنــهـا کـــــســــــم بـــــــــود حـــــــــــال کــــــــــــــجـــــــــــــــــــا

آمد از خاک زمین اما چه زود ... دامن از خاک زمین برچید و رفت
دیده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم رازها فهمید و رفت
گفتم اینجا روزنی از عشق نیست ... پیکرش از حرف من لرزید و رفت
گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ... ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت ... خاطراتش را به من بخشید و رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:36 توسط مسافر غم |
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شیشه عمر من است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند تار موی توست اما شیشه عمر من است عمری باحسرت وانده زیستن نه برای خود فایده ای دارد ونه برای دیگران باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیزقسمت کنیم لحظات از آن توست؛آبی،سبز،سرخ،سیاه،سفید،...رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن روزهایت رنگارنگ



+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:35 توسط مسافر غم |
عشــق یعنی دیدن یک آیـــنه دیدن خود لیک دیداری زیار تا ببینی در وجودت یار را او که شد بر دل تمام زندگی دیدن آن دل طــپیدنهای گرم در نگاهت گرمی عشــقی باو بر لبانت نام او جاری ... روان در کنارش بودنی در هر زمان در امید و آرزو ...و در خیال تا رسیدنهای با و.. تا بوصال زندگی یعنی ترا عاشق شدن همره نام تو هم جاری شدن چشمه جوشان وگرم عاشقی در وفایت تا ابد راهی شدن


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:34 توسط مسافر غم |
من میگم منو شکستن چشم فانوسمو بستن تو میگی خدا بزرگه ماه رو میده به شب من من میگم آخه دلم بود اون که افتاده به خاکت تو میگی سرت سلامت آیینه ها زلال و پاکه اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد یکی مون بهار سرخوش یکی مون پاییز پر درد من میگم فاصله مرگه بین دستای تو با من تو میگی زندگی اینه فاصله عشق تو با من من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم تو میگی فرقی نداره من کی چیزی نمی بازم من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد تو میگی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد
تــقـدیــم بــه او کــه اولــین و آخــریــن بــرایــم اســت






+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:33 توسط مسافر غم |
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم
رسيدن شب را بهانه ميکنم
و باز شب مي رسد و صبحي ديگر
و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم
بگذار ميان شب و روز باقي بماند که
چـه قـدردوستـت دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:31 توسط مسافر غم |
رفــتــی و تــنــهــام گــذاشــتــی و مــن ... چه ساده بودم وقتی چشمانم تو را انتخاب کرد چه ساده بودم وقتی دلم گفت:او چه ساده بودم وقتی نگاه تو مرا جذب کرد چه ساده وقتی فکر میکردم فقط مرا داری چه ساده بودم وقتی گفتی میروم ولی من باور نکردم چه ساده بودم وقتی همه حرفهایت را شوخی کودکانه ای بیش حساب نکردم چه ساده بودم وقتی که همه اشتباهاتت را به پای خودم نوشتم یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن در شهر غربت ای خدا هرگز تو ازارش مکن هر چند او از رفتنش چشمان من گریان نمود لیک ای خدای مهربان از غصه پر بارش مکن


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:31 توسط مسافر غم |

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:30 توسط مسافر غم |





+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:29 توسط مسافر غم |
اگر عاشق شدن خود یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است. دریا را دوست دارم بخاطر امواجش کوه را دوست دارم بخاطر استواریش گل را دوست دارم بخاطر لطافتش خورشید را دوست دارم بخاطر رنگ طلاییش تو را دوست دارم بخاطر اینکه: (((مقام عشق))) از معلم ديني پرسيدم عشق چيست؟ گفت : حرام است از معلم هندسه پرسيدم عشق چيست؟ گفت : نقطه اي که حول محور نقطة قلب جوان ميگردد از معلم تاريخ پرسيدم عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان از معلم زبان پرسيدم عشق چيست؟ گفت:همپاي love است از معلم ادبيات پرسيدم عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است از معلم علوم پرسيدم عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري است که بدون اکسيژن ميسوزد از معلم رياضي پرسيدم عشق چيست؟ گفت:عشق تنها عددي است که هرگز تنها نيست از معلم فيزيک پرسيدم عشق چيست؟ گفت:تنها آهن ربايي است که قلب جوان را به سوي خود ميکشد
مظهر تمام این صفات هستی![]()



+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:26 توسط مسافر غم |
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:25 توسط مسافر غم |

گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن!
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:25 توسط مسافر غم |
باز اومدم واسه نگات بخونم باز اومدم شب و بیدار بمونم
باز اومدم تورو صدا کنم تا مثه شاپرکها تنها نمونم


باز اومدم که دستات سرد نمونه الهی مهربونم،دلت بی غم بمونه
باز اومدم بگم تنهایی سخته الهی من فدات شم عاشقونه


باز اومدم که دستاتو بگیرم واسه چشات الهی من بمیرم
باز اومدم بگم خیلی عزیزی با صدای مهربونت جون می گیرم


باز اومدم که بشمریم ستاره واسه صدات دلم آروم نداره
باز اومدم بگم واسه تو جونم دلکم بدجوری بی قراره


باز اومدم موهامو ناز کنی اونارو شونه کنی و باز کنی
باز اومدم که پشت در بمونم درو آخر بروم باز کنی


باز اومدم بگم دوستت دارم جونمو زیر پات می زارم
تو رو جون شقایقا نرو اگه از پیشم بری کم میارم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:22 توسط مسافر غم |
توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن دوتا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد وسخت خارا زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما نمیتونیم که بجنبیم زیر سنگینیه دیوار همه ی عشق منو تو قصه هست قصه ی دیدار همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو با همین تلخی گذشته شب و روزای منو تو راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده تنها پیوند منو تو دست مهربون باده ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم کاشکی این دیوار خراب شه منو تو با هم بمیریم توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه ........
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:19 توسط مسافر غم |
دوستت دارم بیا دنیارو تقسیم کنیم،ستاره ها مال تو آسمون مال من،ماه مال تو خورشید مال من،اصلا" همشون مال تو ولی تو مال من دوستت دارم
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:19 توسط مسافر غم |
نگو بار گران بوديم و رفتيم...
نگو نا مهربان بوديم و رفتيم...
نگو اينها دليل محكمي نيست...
بگو با ديگران بوديم و رفتيم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:18 توسط مسافر غم |
ميدوني طاقت جدايي رو ندارم
با تو من مث صد تا بهارم
ميخوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ميخوام اسمتو من نفس بذارم
از تو بگم در سايه سارم
هرجا بري من دوست ميدارم
از عاشقاي اين ديارم
بياد شبهاي زير بارون که خيس ميشد تموم سروپاهامون
شبا همش من خواب تو رو ميبينم بين هفت تا آسمون ، رو زمينم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:18 توسط مسافر غم |
به او بگوئید دوستش دارم.. به او که امد تا خاطره شود به او که همچون اشکی از چشمم جاری شد و دیگر هرگز بازنگشت.. به او بگوئید دوستش دارم.. به او که رهگذری بیش نبود.. به او که برای همیشه رفت بگوئید تا همیشه دوستت دارم. """""""""""""""""""""""""""" وقتی تو جاده ها یه همسفر پیدا نشه وقتی که تو مسیر شب حتی سحر پیدا نشه وقتی که هیچکس نباشه وقتی ستاره ها در نیاد حتی با این قاصدکا از تو برام خبر نیاد دوباره توی کوچه ها راهی سفر میشم دنبال رد اشک تو دوباره در به در میشم خسته تر از همیشه باز بغض صدامو می شکنم دل رو پشت جا می ذارم خط می کشم رو بودنم خسته میشم از آسمون بس که بزرگ و مبهمه بس که مثل چشای تو بارونیه پر غمه میگی بمون پیشم ولی میگم که من باید برم برای آخرین نگاه تو جاده ها منتظرم... تقدیم به کسی که جز عشق خاطره ای از او نخواهد ماند.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:17 توسط مسافر غم |
** ای عشق **
**مرا دیوانه می سازد نگاهش
فغان از این نگاه گاه گاهش**
**لب او گر چه خاموش است لیکن
سخن هاست پنهان در نگاهش**
**قسم خوردم ، قسم خورده می مانم
چون عشق تو گفته ام یار تو خواهم ماند**
**ما را هراسی نیست از بی وفایی
گر تو بی وفایی کنی من وفادار خواهم ماند**
**بیا و سوگند یاد کن که چون مجنون عاشق
که تا زنده ای به عشق لیلی وفادار خواهی ماند**
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:16 توسط مسافر غم |
فقط می خواستم به تو بگویم
که برایم مهم هستی
و تو
دوست خوب من هستی
دوستی مانند تو
یک در میلیون پیدا می شود
و من فنجانی هستم
که از دوستی تو لبریز شده است
منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم 

در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم 

منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم


سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو.....


از داشتن تو...اشک شوق ريزم


منتظر لحظه ي مقدس که تو را در اغوش بگيرم


بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم


وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم 


اري من تورا دوست دارم


وعاشقانه تو را مي ستايم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:15 توسط مسافر غم |
هر شب در رويايم تورا ميبينم
احساست ميکنم اين گونه است که تو را مي شناسم
اين گونه باش
با وجود هزار غم ها و فاصله ها
و کهکشانهايي که بين ماست
نگار بيا و خودت را بنما
اين گونه باش
دوری نزديکی هر کجا که هستي
ايمان دارم ايمان قلبي که ادامه خواهد داشت
اگر چه شبها بسيار سختند
ادامه خواهم داد
تا يک بار ديگر تو در را بگشايي
و اينجا هستي اينجا توي قلب من
و قلبم ادامه خواهد داد
عشق فقط يک بار به سراغ هرکس ميرود
و براي يک عمر مي آيد
و نخواهد رفت تا ما برويم
و عشق همان بود که با تو ورزيدم
يک بار يک عمر
و از آن پس بدان اويختم
و تا هميشه همه زندگيم با آن پيش خواهد رفت
نگار اينجاي تو اينجاي
و من از هيچ چيز باکي ندارم
و من ميدانم قلبم همچنان ادامه خواهد داد
و ما تا هميشه عاشق ميمانيم
عاشق جوان ساده دل
و قلب من همچنان خواهد تپيد
و من اين را در قلبم جاودانه خواهم داشت
و قلب من همچنان خواهد و ادامه خواهد داد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:14 توسط مسافر غم |
مهربانم ای خوب! یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها به تو می اندیشد. و کمی دلش از دوری تو دلگیر است مهربانم ای خوب : یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است: زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد... مهربانم ای خوب! یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد... یک نفر هست که با تو تک و تها با تو پر اندیشه و شعر است و شعور! پر احساس و خیال است و سرور! یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش راهی خانه ی خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی.. تقدیم به گلم با یه دنیا عشق که خودش میدونه کیه .. من با عشق آشنا شدم و چه کسي اين چنين آشنا شده است؟... هنگامي دستم را دراز کردم که دستي نبود هنگامي لب به زمزمه گشودم که مخاطبي نداشتم و هنگامي تشنه ي آتش شدم که در برابرم دريا بود و دريا و دريا...![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:8 توسط مسافر غم |
شاید یه روز دستاتو بگیرم
تقدیم به نگار جونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
بی تو تنهای تنهام
اخرين لحظه ديدار
شیره ی عشق
اشکمو در نیاررررررررررررررررر....
اگه عاشق شدی...
گاهی خنده گاهی گریه
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:7 توسط مسافر غم |

یادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشی الهی بمیری
اگه دوستم نداشته باشی غیر من کسی رو داشته باشی
بعدش نوشتم همه رو دروغ نوشتم
خودم بمیرم اگه تو یه روز خواسته باشی
ببینی قهر خدارو بدهی های روزگا رو
الهی نمیری تا بمونه سایت رو سرم میدونی برات در به درم
وقتی به چشات زل می زنم با نگات تر می شم
وقتی می بینم دوستم داری داد می زنم
اگه یه روز خواستن فرشته ها تو رو ببرن به اونا می گم:
از قدیم گفتن ماهی و با تنگش می برن...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:7 توسط مسافر غم |

با تو خاطره هايم تازه می شوند هر روز هر شب
با تو شعرهايم تازه می شوند در اين سکوت دلتنگ
با تو - فقط با تو - معنا ميگيرد زندگانی پوچ من
با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من
تو تک نگار قصه ی ليلی و مجنون منی
تو تک سوار قلب خسته منی.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:5 توسط مسافر غم |
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:4 توسط مسافر غم |

![]()
![]()
با تو لحظه هام پر از نور![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بي تو تاريکه و سرده![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مثل خورشيد وجودت![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دنيا دور تو مي گرده![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گلهاي سرخ تو باغچه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همشون ارزوني تو![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منو از خودم گرفته![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق آسموني تو![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همه ي ترسم از اينه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو رو از دست بدم آخر![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نبايد عقربه ها رو![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بذارم برن جلوتر![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاشکي خيلي پيش از اينها![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق من،تو رو مي ديدم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخه من تو شهر چشمات![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به خود خودم رسيدم![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:3 توسط مسافر غم |

خدایا
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:1 توسط مسافر غم |
در كنج دلم عشق كسی خانه ندارد
كس جای در این منزل ویرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگهداری دیوانه ندارد
این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه... همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:59 توسط مسافر غم |